پسرخاله کودکی بزرگسال است که با ولعِ عجیبی عاشقِ ایستادن در صفِ نان و آوردنِ گالنهای نفت است، و این کارها را صرفاً جهتِ حال کردن انجام میدهد.
این رندِ کوچک زرنگیاش را برعکس خرج میکند. وقتی میگویند نگذار کسی پشتِ سرت بایستد چون نان به او نمیرسد، قضیه را سریع میگیرد و کلِ مردمِ محله را میفرستد جلوی خودش، تا رکوردِ دوتا صفِ بیشتر ایستادن را هم بزند. آدابِ درخواست کردن را هم با فرمولِ «خودم میرم برمیدارم، برای بقیه هم میارم» شرمنده میکند.
یک بار پوستِ شکلاتش را نگه داشت و وانمود کرد خورده، تا سهمش به دیگری برسد. و وقتی پرسیدند بزرگترین آرزویت چیست، آرام گفت: «به خودم مربوط نیست.»