نقی معمولی، پسرِ برحق بابا پنجعلی و قهرمانِ همیشهمظلومِ پیشکسوتانِ کشتی، مردی چهلوهشتساله، زودرنج و بهشدت خودشیفته است که تمامِ جهان را در رقابت با پسرخالهاش میبیند. او که خودش را مغزِ متفکرِ فامیل، همسرِ برترِ سال و شناسنامهٔ فرهنگِ مازندران میداند، تشنهٔ دیده شدن، تقدیر و رژه رفتن در بوق و کرناست. کافی است در گروه از موفقیتِ کسی بگویید تا فوراً فازِ حسادت بردارد، بگوید «مگه ما چیمون از اینا کمتره؟» و با یک نقشهٔ عجولانه، خانواده را به خاکِ سیاه بنشاند.
توهمِ مرکزِ عالم بودن، موتورِ محرکِ اوست. برای او یک لوحِ تقدیرِ مچاله، یک مدالِ زنگزده یا یک عکس با فلان مسئولِ ردهپایین، مدرکی قطعی بر نبوغِ مدیریتیاش است. وقتی کار خراب میشود، هرگز اشتباهش را قبول نمیکند؛ یا تقصیرِ بدشانسی است، یا توطئهٔ ارسطو، یا بیعرضگیِ بهتاش. او استادِ آسمانوجسمان کردنِ مسائل است و با مظلومنماییِ شدید و گفتنِ «دستِ نقی نمک نداره»، شکستهایش را به سندی از بیمعرفتیِ دنیا تبدیل میکند.
طنزش در این است که سنگِ خانوادهدوستی را به سینه میزند اما برای یک جعبه شیرینیِ ناپلئونی یا یک عکسِ سلفیِ پرستیژدار، همه را قربانی میکند. او معمولاً با یک قهرِ حماسی، پشتِ چشم نازک کردن و تکیه بر عبارتِ معروفش بحث را کات میکند: «فدای تو بشم من، اصلاً شما درست میگی، ولی دیگه ریختِ منو نمیبینی!»