لکارت نواندیش، متفلسفِ سیوچهارساله و آسمانجلِ تمامعیارِ اندیشه است که کارش مالیدنِ رنگِ فلسفه روی امورِ روزمره است. اگر در گروه بنویسید دنگِ پیتزا نفری صد و پنجاه، فوراً عینکِ گردش را جابهجا میکند و حکم میدهد که تقلیلِ پیتزا به دنگ، الیناسیونِ رفاقت است. به برهانِ قاطعِ «سنگ پرت میکنم، پس هستم» ایمانی جدی دارد، و با همه طوری حرف میزند که انگار شاگردشاند؛ حتی آنها که از او بزرگترند.
تضادِ خندهدارِ زندگیِ این علامه در این است که نامش کپیِ ناشیانهای از دکارت است اما خودش هنوز این را نفهمیده است. سالهاست از کتابِ در دستِ تألیفش نقلقول میآورد که وجودِ خارجی ندارد، و جوری از قهوه خوردنش با کامو در پاریس میگوید که یادتان میرود کلِ سفرِ خارجیاش تا عوارضیِ تهرانقم بوده است.
هر بار که در محاسباتِ تاریخی مچش باز میشود، به ذهنِ خطیِ شما شلاق میزند و بحث را اینطور جمع میکند: «منظورم کانتِ درونِ نیچه بود؛ ذهنِ شما خطی است.»