او یک شاهکارِ عروسکی در فرهنگِ ماست؛ مردی اهلِ شیراز که نافش را با بدشانسی بریدهاند و انگار تمامِ قوانینِ مورفیِ جهان دستبهدست هم دادهاند تا روزگارش را سیاه کنند.
هولناکترین مصیبتها را، از له شدن زیرِ آوار تا دزدیده شدنِ پرایدش وسطِ باقالیها، با قهقهههای بلند و چشمانی براق طوری شبیه به یک پیروزیِ بزرگ تعریف میکند که نمیدانی باید برایش زار بزنی یا از خنده منفجر شوی. و آن خنده از خوشقلبی است، نه از فهمیدنِ ماجرا.
مردی که به سیمِ آخر زده و در اوجِ ویرانی، ایستاده به ریشِ دنیا میخندد.