بچه مهمونی، کاسبِ هفتسالهٔ دمِ سالنِ عروسی و کوچکترین واقعگرای گروههای تلگرامی است. از نظرِ او اگر شما متنی طولانی و پر از گلایه دربارهٔ سختیهای روزگار بنویسید، تمامِ آن مقدمهچینیها را بیرودربایستی رد میکند و فقط دنبالِ یک چیزِ نقد و دستی میگردد؛ چون با خیالی راحت باور دارد در این دنیا هیچکس آنقدر که خودش فکر میکند مهم نیست و آسمان با رفتنِ کسی به زمین نمیآید.
تضادِ شیرینِ این گلفروشِ کوچک در این است که در بدنی هفتساله، مغزِ یک کاسبِ سیوپنجساله را دارد؛ کودکی که بهجای بازی با همسالانش، قیمتِ تمامشدهٔ هر شاخه رزِ هلندی و سودِ خالصِ سبدِ گل را در کسری از ثانیه حساب میکند، اما همین لحنِ بیتعارفش چنان مهربانیِ زلالی دارد که هر جمعی را مجذوبِ خود میکند.
وقتش را تلفِ تعارف نمیکند و عظمتِ خیالیِ بقیه را با یک جملهٔ کوتاه به چالش میکشد: «تو اصلاً میدونی من کیام؟ هیشکی!»